پچ پچ به گوش همکلاسي
شور و حال ها
من اولم
تو اولي
بد ها و خوبها
يادش به خير
حياط مدرسه مان کوچه ها ،بهار!!
ساعت به ساعت پشت نيمکت چوبي انتظارها...
صف در صف صدا
سرزده است افق_ جيغ و دادها
من بيست
تو نوزده
تنبلي تو هااا!
مشق دارم ودارد کتابها...
نون در سطور مشق من آن قدر ها نبود...
اين روزها کنار هر کلمه نون _ندارها!
با با ندارم
و ناني به سفره نيست
باران و چتر ي به دست مرد غريبه ندادند
نيست
من دارم انار
و تو بادام داري
مسخره است...
کو مادرسوسن
که بدوزد لباس
پارچه نيست...
خورشيد به خواب رفته
طلوعي دوباره نيست...
کو همکلاسي پاکم
نيمکت ها تهي است...
کوکب و تصميم او بهانه بود
دانا تر از مابه دروغهاي کتاب بود
با دست خود کتاب را گم نموده بود
او آگاهتر به آخر اين قصه مي نمود
چوپان دروغ گو نبود
گرگي کنار گله او در کمين نشسته بود!
سطر در سطر شان دروغ بود
حيله بود
دهقان فداکار عزيز در کتاب بود
خود چهره ي پيرش بديدم
گوشه ي عزلت نشسته بود...
اکنون بزرگ شده در لاي جزوه ها_ کتابها
گويم به شعر سپيدم دروغها_دروغها
دفتر به دفتر عمرم نقش دروغين صلح هاست
داس از باغبان گرفته اند
و ميگردد بي گندم آسيابها
کو فصل هاي رنگي فارسي من
کجاست نيست!!
بهار بي شکوفه
خزان _ بي انار پشت حصارهاي باغهاست!
زمستان به سوز در استخوان درز اتاقهاست
دل مادري به آسمان به دست طلب نيازهاست
کجاي نقاشي ام
نگاهت را
جاي دهم!
تو را
که در خيالم
نمي گنجي؟!
رگم را بوسه مي زنند
شايد
از تنم بيرونت کنم...
لاي آب سرخ!
دستم را نگير
مي خواهم تنها بميرم

خدا یا...
اشک!
مرا چپاندي در اين دو جمله خبري!
خواهم آمد...
رفتي!
چشمم ريلها را خط مي کشد...
گوشهايم سوت...
که گفتي:
قطار از چشمهاي تو رد شد!!؟
چرا...
چشم من کور شد؟!
ريلها ناموازي اند ...
زمين گرد...
از اين ستون به ايستگاه بعدي هزار ستون...!!
به هم مي رسيم!
شايد ايستگاه آخر...

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم
در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم
در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم
در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي ايستادم و آرام گريه کردم
ولي اکنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي که به خاطرت اشک هايم را قرباني کردم

دل در دست محبوبی گرفتار
و سر در کوچه باغی بر سر دار
از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟
پیاده می شوم ، دنیا نگهدار
اگر از چشمهايت پرسيدند بگو نديدمش ....
اگر از گوشهايت پرسيدند بگو نديدمش ..
اگر دستهايت لرزيدندبگو به خاطر سردي هواست ..
اگر پاهايت سست شدند بگو به خاطر ضعف است ...
ولي اگر دلت لرزيد دست كم با خودت رو راست باش و نگو كه
دوستش نداري


تا تو رفتي همه گفتند
از دل برود هر آنکه از ديده برفت
وبه ناباوري و غصه من خنديدن
آه اي رفته سفرکه دگر باز نخواهي برگشت
کاش مي آمدي و مي ديدي
که در اين عرصه دنياي بزرگ
چه غم آلوده جدايي هايي ست
و بداني که....
از دل نرود هر انکه از ديده برفت

ديگه تو رو ندارم تورو ازم گرفتن
گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن
گفتن که عشق تو کجا لايق اسم اون ميشه
گفتن برو که عشق اون قسمت ديگرون بشه
منم گفتم
اگه که خالي دستام اگه هيچي ندارم
عوضش براي تو يه قلب ديونه دارم
اگه که تورو گرفتن اگه تو داري ميري
عوضش توي خيالم با تو پروازي دارم
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم
نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم
اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا
دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد
چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی
اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه
طولانی..................می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست
چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی
می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در
ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو
سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که
نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من
شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم
و از زانوم ميريزه رو سنگا..قبر حيف که چشمات بسته است و نمی تونی
ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکنی که
گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم.. تو دلت ميگی آخی دوباره
نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..
می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..
از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم
به راستي چقدرسخت است
خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها
و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري
درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن
و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت



